گلوی آدم را
باید گاهی بتراشند
تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود.
دلتنگی هایی که جایشان نه در دل
که در گلوی آدم است
دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند. . .
مریم مومنی
منوچهری
به اندازه ی بود باید نبود
خجالت نبرد آنکه ننمود و بود
خجالت نبرد آنکه ننمود و بود
این شاه بیت جوابی هست به همه ی کسایی که می گن شعر چیه و از این حرفها ......!!!
در زندگی ، مطالعه ی دل غنیمت است
خواهی بخوان و خواه نخوان ، ما نوشته ایم
< بیدل >
در زندگی ، مطالعه ی دل غنیمت است
خواهی بخوان و خواه نخوان ، ما نوشته ایم
< بیدل >
روحش را حس می کنم
درکنارم ، در درونم
سعی دارد تامن را آزاد کند
از خاطره ها
از پلیدی ها
از سختی دنیا
از جهنم درونم
دیوانه وار دوستش دارم
اگر مرا تنها بگذارد
دوباره دنیا را بر من تیره و تارمی گرداند
درکنارم ، در درونم
سعی دارد تامن را آزاد کند
از خاطره ها
از پلیدی ها
از سختی دنیا
از جهنم درونم
دیوانه وار دوستش دارم
اگر مرا تنها بگذارد
دوباره دنیا را بر من تیره و تارمی گرداند
باید خودم را از چشم ها پنهان کنم
در سایه ها زندگی کنم ، در انزوای روحی
چه سخت است پنهان بودنم و چه شیرین است پنهان بودنم
برای از بین نرفتن هویتم دست به هر کاری می زنم ...
در سایه ها زندگی کنم ، در انزوای روحی
چه سخت است پنهان بودنم و چه شیرین است پنهان بودنم
برای از بین نرفتن هویتم دست به هر کاری می زنم ...
این شعر و تقدیم می کنم به کسی دیروز بهش یه هدیه دادم که خیلی برام 299944426 هستش ....
یافتم روشندلی ، از گریه های نیمشب
خاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب
شاهد معنی که دل سر گشته از سودای اوست
جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیمشب
با امید وصل ، از درد جدایی باک نیست
کاروان صبح آید ، از قفای نیمشب
< با کمی تخلص از استاد رهی معیری >
یافتم روشندلی ، از گریه های نیمشب
خاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب
شاهد معنی که دل سر گشته از سودای اوست
جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیمشب
با امید وصل ، از درد جدایی باک نیست
کاروان صبح آید ، از قفای نیمشب
< با کمی تخلص از استاد رهی معیری >
می روم همانگونه که آمدم
تنها و بی کس
بی یار و یاور
خالی از عشق و محبت دیگران
اسیرم
اسیره زندگی
باید سوخت وساز
یا تلاش برای آزادی نمود
اما کدام آزادی که ساخته ی ذهن استُ
دست نیافتنی
آزویم این بود که هیچگاه نمی آمدم
و آزویم این است که هر چه زودتر بروم
تنها و بی کس
بی یار و یاور
خالی از عشق و محبت دیگران
اسیرم
اسیره زندگی
باید سوخت وساز
یا تلاش برای آزادی نمود
اما کدام آزادی که ساخته ی ذهن استُ
دست نیافتنی
آزویم این بود که هیچگاه نمی آمدم
و آزویم این است که هر چه زودتر بروم
نمی گذارند آنگونه که می خواهم باشم
ولی من آنگونه هستم که می خواهم باشم
ولی من آنگونه هستم که می خواهم باشم
نمی دانم که چرا زمان ما اینجوری است که حتی نمی نونیم به چشمان خود اعتماد کنیم یا
دوستی هایمان یک روزست و به قول اون قدیمی ها دوستی های امروزی همانند این ضرب
المثل است که می گه تا پول داری رفیقتم ، قربونه بند کیفتم !! این روزها چه دخترش و چه
پسترش دنبال آدمه مایه دارن و اساساّ احساسات و عشق و محبت در زندگیمان فقط ظاهری
است ولی در باطن حاظریم همدیگر و به خاطر 2زار پول بفروشیم !
چه شد آن فرهنگ اصیل ایرانی که در آن دوستی و معرفت حرف اول رو می زد ! الان همه به
دنبال فرار از ایران هستیم !
الان هر کی یه خارج بره انگار آخر با فرهنگه !!
و این باعث می شه که کسی جرئت
ایران گردی نداره بر اینکه مردم اونو یه عقب افتاده تلقی می کنند .
حال وقتی خودمون به فرهنگ خودمون احترام نگذاریم نباید انتظار داشته باشیم بقیه به
فرهنگمون احترام بزارن واقعاّ جای تاسف داره .
رفتند اهل صحبت و یاری پدید نیست
وز کاروان رفته ، غباری پدید نیست
رهی معیری
دوستی هایمان یک روزست و به قول اون قدیمی ها دوستی های امروزی همانند این ضرب
المثل است که می گه تا پول داری رفیقتم ، قربونه بند کیفتم !! این روزها چه دخترش و چه
پسترش دنبال آدمه مایه دارن و اساساّ احساسات و عشق و محبت در زندگیمان فقط ظاهری
است ولی در باطن حاظریم همدیگر و به خاطر 2زار پول بفروشیم !
چه شد آن فرهنگ اصیل ایرانی که در آن دوستی و معرفت حرف اول رو می زد ! الان همه به
دنبال فرار از ایران هستیم !
الان هر کی یه خارج بره انگار آخر با فرهنگه !!
و این باعث می شه که کسی جرئت ایران گردی نداره بر اینکه مردم اونو یه عقب افتاده تلقی می کنند .
حال وقتی خودمون به فرهنگ خودمون احترام نگذاریم نباید انتظار داشته باشیم بقیه به
فرهنگمون احترام بزارن واقعاّ جای تاسف داره .
رفتند اهل صحبت و یاری پدید نیست
وز کاروان رفته ، غباری پدید نیست
رهی معیری
بارانی اسیدیست ، اشک هایم
بارشی سخت بر پیکر بی جانم
گرم و خشک
سرد و ساده
سکوت مرا فرا می گیرد
روحم را تسخیر می کند
مانند غریبی در شهر
به دنبال سر پناهیّم ، اما آن را نمی یابم
بارشی سخت بر پیکر بی جانم
گرم و خشک
سرد و ساده
سکوت مرا فرا می گیرد
روحم را تسخیر می کند
مانند غریبی در شهر
به دنبال سر پناهیّم ، اما آن را نمی یابم
سایه ها ، سیاهند
مه آلود و تاریک
زیبا اما ترسناک
سایه ها ، سفیدند
تابنده وپایدار
روشن اما کم سوء
همانند نوری در تاریکی
این را دوست می دارم
چون امیدی است در پس ناامیدی
مه آلود و تاریک
زیبا اما ترسناک
سایه ها ، سفیدند
تابنده وپایدار
روشن اما کم سوء
همانند نوری در تاریکی
این را دوست می دارم
چون امیدی است در پس ناامیدی
روزها را می گذارانم به امید فردا
اما چه فردایی
نمی دانم
فردایی تاریک و روشن
زیاد و تهی
کدام را می پسندم
نمی دانم!!! این نیازی است در من
که تا به امروز هست......
اما چه فردایی
نمی دانم
فردایی تاریک و روشن
زیاد و تهی
کدام را می پسندم
نمی دانم!!! این نیازی است در من
که تا به امروز هست......
گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم
از این دگانگی ست که بس درد می کشم
سویم میا و روح پریشان من مخوان
اوراق کهنه ای ز کتابی مشوشم
پرهیز این زمان ز من ای نازینن که من
سر تا به پای شعله و پا تا سر آتشم
با پای خویش ز آتش عشق تو بگذرم
خویش آزمای خویشم و روح سیاوشم
بستی میان به قتلم و جرمم همین که من
با خامه خیال خود آن موی می کشم
دارد رواج سکه قلب هنر حمید
عیب من که کنون پاک
و بی غشم
از این دگانگی ست که بس درد می کشم
سویم میا و روح پریشان من مخوان
اوراق کهنه ای ز کتابی مشوشم
پرهیز این زمان ز من ای نازینن که من
سر تا به پای شعله و پا تا سر آتشم
با پای خویش ز آتش عشق تو بگذرم
خویش آزمای خویشم و روح سیاوشم
بستی میان به قتلم و جرمم همین که من
با خامه خیال خود آن موی می کشم
دارد رواج سکه قلب هنر حمید
عیب من که کنون پاک
و بی غشم
دوست دارم تنهایی را
کاملا تنها
مثل بازمانده ای پس از دنیا
یا یک بیماری عمومی
یا هر چی
کسی وجود نداشته باشه که بخواهی برای اون عادی رفتار کنی
لازم نباشه که پنهان کنم که واقعا کی هستم
اون باید آزاد شدن باشه
من تنها کسی نیستم که از انزوا لذت می برم
کاملا تنها
مثل بازمانده ای پس از دنیا
یا یک بیماری عمومی
یا هر چی
کسی وجود نداشته باشه که بخواهی برای اون عادی رفتار کنی
لازم نباشه که پنهان کنم که واقعا کی هستم
اون باید آزاد شدن باشه
من تنها کسی نیستم که از انزوا لذت می برم
تبلیغات 